تبليغاتX
گردنهای کشیده
صدای اذان تو کلاس پیچیده بود،آفتاب تا لبه میز حسنعلی قدکشیده و خودکار ابرام سیخکی با حوصله سر رفته اش تو دستاش گیج میخورد .
و معلم دینی که گاهی تو نور شدید کنار پنجره چهره اش خوش میشد و گاهی در سیاهی تخته سیاه چیزی جز سر کچلش دیده نمیشد، داشت از بهشت برامون میگفت و اینکه اونجا میوه های خوب و جویهای روان و حوریه هست و ..میوه و جوی آب روهمه فهمیدیم اما حوریه رو حتی ابرام سیخکی هم با اینکه ننه اش ملا باجی بود معلوم بود نفهمیده که اینجور انگشت لاغرش رو تا بند دوم فرو کرده تو سوراخ دماغش .(هر وقت چیزی رو نمیفهمید همین کارو میکرد)
حسنعلی با لبخند موزیانه در مورد حوریه پرسید و من حواسم رفت به کفترایی که تو آسمون ایستگاه قطار روبروی مدرسه معلق بودن و دلم رفت پیش رمضانعلی که میدونستم الان لم داده رو پشت بوم و داره چرخ زدن کفتراشو نگاه میکنه .
رمضون برادر حسنعلی و شوهر الهه خانم بود که بچه شون نمیشد .صدای کشیده بوق قطار که خورد تو صورتم برگشتم تو کلاس و و حسنعلی بر سر اینکه تکلیف زنهایی که به بهشت میرن و حوریه به کارشون نمیاد پس چی میشه داشت با معلم کل کل میکرد .
و زنگ مدرسه که خشم آقا معلم رو در هجوم صدای بچه ها خفه کرد و درست مثل مورچه هایی که علی سیاه تو لونه شون شاشیده ریختیم تو حیاط .
تمام راه مدرسه رو دویدم تا زودتر برسم خونه و شکمم رو که با سیب زمینی پخته یا کوکو پر کردم برم رو پشت بوم و اگه کفترای رمضون چرخ بزنن که یعنی خودشم هست و لابد باز خوابیده و دستشو گذاشته زیر سرش .
خونه که رسیدم ننه داشت با ننه ی مرضی قلیون میکشید و تو قل قل صدای قلیون شنیدم ننه ی مرضی گفت :به الهه گفتم برو پیش کل اکبر دعایی ات کنه شاید بچه ات شد .بد کردم ؟ تو که میشناسی مردا رو .فرداست که دل شوهرشو بزنه و یه توله سکم که نداره شوهره باهاش دلش خوش باشه .بد کردم فاطی خانم؟دروغ میگم ؟درسته چن ساله به پاش نشسته اما هر چی باشه مرده .بچه میخواد .
تا بشنوم که ننه ام چی جوابشو داد دبه رو آب کرده و از لبه دیوار آویزون شده بودم و رسیده بودم لب پشت بوم .
طوقی رمضون رو که وسط کفترا تو آسمون دیدم خودمو کشیدم بالا و رفتم سمت دیوار کوتاه نامنظمی که با گچ تیغه شده بود و لابد الان پشت دیوار رمضون دراز کشیده بود رو حصیر .
بدون اینکه به روش بیارم رفتم و ظرف آب کفتراشو پر کردم و اومدم رو زمین کنارش دراز کشیدم و سعی کردم دستمو مثه خودش بدم زیر سرم .حالا باید مردونه و سنگین سلامش کنم و اونم مثه همیشه لابد سرشو بچرخونه سمت من وهیچی نگه و این یعنی سلام .
و اما این دفه برنگشت و من برگشتم سمتش و دستمو تکیه دادم زیر سرم و گفتم :راسته الهه خانم میخواد از کل اکبر دعا بگیره که بچه تون بشه؟رمضون همینجوری که به سیگارش پک میزد گفت:کل اکبر گه خورده .اون اگه دعا بلده به جون ننه اش بکنه که جفت پاش چلاقه .
الهه خانم زن قشنگی بود و همه محل میدونستن رمضون براش میمیره و هیشکی دعواشونو نشنیده بود .ننه ام میگفت رومضو عشقش الهه اس کفتراشم بهونه اش ان .
میگفت رومضو شاگرد برق کار بود و بابای الهه دختر نمیداد بهش .پشت بومشو دیوار کرد و کفتر خرید و چار سال تموم از اون بالا الهه رو نگاه کرد و بعدم که الهه راضی شد زنش بشه کفتراش شده بودن عادت .
کل اکبر دعا نویس محل بود .همه میومدن برا دعا و میگفتن دستش خوبه .یه بارم یه زنه رو دعایی کرد و بچه دار شد .بعدها همسایه ها گفتن زنه اصلا شوهر نداشته !!!و ننه ی مرضی گفت خدا که بخواد همه چی میشه .ربطی به شوهر نداره .
رمضون از کل اکبر بدش میومد .میگفت بی شرفه .یه بارم دعوا کردن و کارشون به شهربانی کشید .بعد هم که کل اکبر غروب همون روز داشت برای ننه ی مرضی از رو کتاب سرنوشتشو میگفت رمضون تو زندان با هسته خرما برا الهه گردن بند درست میکرد .شب هم که با ابرام سیخکی از جلو خونه کل اکبر رد شدیم خودم موتور سرکار جهاندیده رو جلو خونه اش دیدم .
....ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 14:2  توسط حپاو  | 

گردن گوشتالوی چروک خورده که کمی از چربی و کثیفی خودشو ماسونده بود به عمامه سفیدی که چند دور بی هدف مثل ماری که به دور کلم چنبره زده باشه محکم کله کچل حاج ملا رو در خودش فشرده و گوشهای بل بله حاج آقا رو مثل دو تا دسته آفتابه به اطراف خم کرده بود و این تندیس پیچیده در عبایی کهنه جلوی ما مثل فیلی چروک خورده بود که روی باسن نشسته باشد .
من حواسم به دسته های آفتابه بود و علی سیاه سیاه تر شده بوداز نگه داشتن خنده و هنگام خنده با نمک میشد درست مثل یک دست دندان مصنوعی تو تاریکی.
و اما ما صف جلو درست پشت سر ملا نشسته بودیم نه از ایمان زیاد که از گرسنگی چون دفه قبل که حلیم دادن و ما دم در بودیم بهمون نرسید .پهلوی ما آقا گنجی قناری باز بود که بر و بر به من و علی سیاه نگاه میکرد که از ترس وبرای مخفی کردن خنده اش به سجده رفته بود شونه هاش میلرزید ،درست مثل وقتایی که حاج ملا رو منبر به زور میخواست مردم گریه کنن و البته مردم هم مایه میذاشتن نمیدونم چرا شاید یاد بد بختیشون می افتادن و شایدم مثل ننه ی مرضی دعا میکردن و اشک میریختن تا شاید دختر از دم بخت گذشته شون رو یکی به زنی قبول کنه ،که البته دل ننه ی مرضی از همه پاک تر بود چون یه سال بعد از مسجد رفتناش حاج ملا دخترشو صیغه کرد و بعد هم که اون یکی زنش فهمید عقدش کرد.
بوی حلیم میخورد توی دماغمون ودعا میکردیم حاج ملا مثه دفه قبل نمازو لفتش نده ،همون دفعه که مسجد پر از شکمهای گرسنه بود و اونم ذوق کرده و بعد از نماز یه دفه رفت رو منبر و شروع کرد به روضه خونی و انقد خوند که همه مون میزدیم توی سرمون حتی حسنعلی که نمیدونست امام حسین امام چندمه چنان بر فرق سرش میکوبید که من مجبور شدم دستاشو بگیرم و ملا هم که دید جوونای پا منبری چجور شیفته شدن و دلشون پر زده گیرداد به روز عاشورا.
حسنعلی کم کم داشت زیر لب حاج ملا رو فحش میداد و گریه میکرد وسرشو میزد به دیوار تا جایی که منم شک کردم که نکنه منقلب شده با حرف ملا .
اما وقتی گفت از پریشب هیچی نخورده بهش حق دادم .بدی اش اینجا بود که نمیشد بعد نماز بیای مسجد چون درارو میبستن ومثل دفه قبل که حتی آقا گنجی هم پشت در با سطل خالی مونده بود کنف میشدیم .
حاج ملا داشت ذکر میگفت که آقا گنجی زد به باسن علی سیاه که تو سجده خوابش برده بود .یعدم رو کرد به ملا و گفت :حاج اقا جسارتا این بچه ها نشستن این وسط فاصله نمیوفته؟ شنیدم اگه صف اول باشن و فاصله بندازن نماز باطل میشه ، اینام که میدونین حاج آقا بچه نیستن تخم سگا صبح تا شب تو نجاست وول میزنن .ملا در حالی که گردنشو میچرخوند به سمت ما مجبور شد دستشو ستون کنه تا هیکلش غل نخوره و وقتی چشمش افتاد به ما و قیافه مظلوم و خوابزده علی سیاه رو دید دلش انگار که سوخته باشد و بلاتشبیه به طفلان مسلم تشبیهمان کرده باشد با تخفیف رو به آقا گنجی گفت :البته شما هم سخت نگیر جوونن اینام نباید برونیمشون از این منبرا.
با این حرفش برا اولین بار مهر ملا به دلمون نشست .حاج ملا ادامه داد البته تو روایات هست که به اندازه یه گوسفند زنده فاصله بیفته بین نمازگزارا اشکالی نداره .آقا گنجی کمی دمغ از این برخورد در حالی که کلاه مخمل لبه دار چرکشو رو سرش جابجا میکرد نگاهی به سر تا پای ما کرد و به ملا گفت اما حاج آقا اینا دو تان .بعدم جسارتا منظورتون رو نفهمیدم آخه گوسفند از کدوم طرف باید باشه که جور دربیاد ،مثلا اگه رو به شما باشه خب فرق میکنه یه نفر حساب میشه ولی اگه به سمت صف نمازگزار بایسته که ...
بحث بین آقا گنجی و ملا در مورد اینکه ببینن ما فاصله انداختیم یا نه و یا اصلا به اندازه یه گوسفند زنده هستیم به درازا کشید تا اینکه ابرام سیخکی شروع کرد به اذان گفتن ( ابرام سیخکی پسر ملاباجی روضه خون محله بود )اذان شروع شده بود و اقا گنجی و ملا به نتیجه نرسیدن و ما هم ترجیحا بلند شدیم رفتیم دم در نشستیم .هر چند میدونستیم ممکنه دم در حلیم نرسه بهمون.
نماز شروع شده بود ومثل همه مشغول خم و راست شدن بودم که زیر چشمی نگاهم افتاد به علی سیاه که دم در نشسته بود و با چشمای سیاهش زل زده بود به حیاط مسجد هیچ حسی تو نگاهش نبود هیچ حسی درست مثه گوسفندی که زل میزنه به ادم .وقتی همه به رکوع رفتن راحتتر میتونستم سمت نگاه علی رو ببینم...
اونورتر تو حیاط مسجد سربریده یه گوسفند قربونی با چشمای باز بی هیچ حسی زل زده بود تو چشمای سیاه علی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 13:56  توسط حپاو  | 

گردن کشیده و چرکوی مرد از لای ملافه چارخونه (از همونا که بی بی تو صندوقچه اش داشت)بیرون بود و معلوم میکرد احتمالا از نصف ماه قبل از مردنش رنگ حموم رو به خودش ندیده .
شایدم بد بخت از کثیفی مرده چه معلوم .خودمو از لای جمعیت جا زدم تا بهتر ببینمش .هم میخواستم و هم میترسیدم که برای اولین بار یه مرده رو ببینم .
جرنگ جرنگ سکه های 5 تومنی و دو تومنی روی اسفالت داشت حواسمو از مرده پرت میکرد حتی یه آقاهه که من کنارش بودم یه پول ده تومنی در اورد بندازه رو ملافه اما فکر کنم حیفش اومد و دوباره گذاشت تو جیبش .با هر کدوم از اون سکه ها کلی تیله میشد خرید و شاید بیشتر از تیله های حسنعلی که همه رو به زور از بچه ها برده بود .
حواسم به سکه ها بود و کم کم داشت به مرد مرده حسودیم میشد که یه موتور گازی به سرعت رد شد و بادش ملافه رو کنار زد .وای خدای من .داشت از ترس زبونم بند میومد .
این که اسماعیل بابای علی سیاهه .این چجوری مرده ؟انقد ترسیده بودم که دستام یخ کرد .عادتم بود وقتی میترسیدم چشمامو میبستم و دستامو مشت میکردم .اما این دفه پشت گردنم که سوخت ُفهمیدم باز پس گردنی خوردم. مرد گنده بغل دستم که بوی عطر میداد داشت بهم چشم غره میرفت نمیدونم کجاشو گرفته بودم که محکم دستمو پس زد.به من چه خب ترسیده بودم .
اگه بابا ی علی نمرده بود میدونستم چه فحشی بدم بهش که سرخ شه جلوی همه مرتیکه گنده .اما زود حواسم رفت به علی سیاه ؛کاش زودتر برم خبرش کنم .حتما ننه اش کلی غصه میخوره که چرا آخر عمری با اسماعیل سر اینکه تو دستشویی زیاد صدا میداد دعوا کرده بود.دست خودش نبود آخه ، یه بارم تو عروسی رفت دامادو ببوسه و بهش تبریک بگه یه دفه گوزید .
حالا پول حلیمشو از کجا بیارن؟همه این پولا رو هم که جمع کنن پول حلیم نمیشه تازه اگه تابوت و پرچم سیاهو از مسجد بگیرن بازم کلی خرج داره .حالا میگیم برا روضه اش ملا باجی رو بیارن ویه کله قندم که بهش بدن 3 روز میخونه براشون . بد بخت ننه ی علی .از اولم شانس نداشت .شوهر اولش هم که رفت زیر قطار .یه راه دیگه ام داره البته که زیاد خرجش نشه ،اونم اینکه بگن اسماعیل وصیت کرده خرج مراسمشو بدن به فقیرا .هر چند کسی باور نمیکنه چون از اونا فقیر تر فقط ننه ی زکیه بود تو محله مون .اصلا خود علی سیاه تو مدرسه همه اش نهار منو میخورد بس که گشنه بود .
داشتم حساب کفن و دفن اسماعیل رو میکردم که یه دفه یه نفر از ته بازار داد زد شهردار اومد،بدو شهردار اومد نمیدونستم قضیه چیه .از وسط آدما حبیب گدا رو دیدم که با اینکه میگفت نمیبینم عصا شو زده بود زیر بغلش و میدوید تو جمعیت .نمیدونم مردم از شهردا ر چرا میترسن .همه داشتن بساطشونو به سرعت جمع میکردن و کسی حواسش به مرده نبود .
حالا تکلیف اسماعیل چی میشه کی اینو جمعش کنه ؟به قول بی بی بده مرده رو زمین بمونه .از دور یه مرد لاغرکه دستاش پر از انگشترای الکی بود از همینا که 5 تاشو میدن چارتومن اومد سمت اسماعیل و یه چیزی تو گوشش گفت .میخواستم بگم اون مرده که یه دفه خشکم زد از تعجب .بله اسماعیل یواشکی یه چشمشو باز کرد و وقتی دید کسی بالا سرش نیست سریع بلند شد و تمام سکه های روی آسفالتو جمع کرد و ریخت رو ملافه و چار گوشه اونو گرفت و زد زیر بغلش و شروع کرد به دویدن با بقیه ...تا به خودم اومدم دیدم کسی دور و برم نیست .حالا باز اسماعیل باید سر صدا کردنش تو دشتشویی به همه مردم و مخصوصا زنش جواب بده و شاید واقعا آرزو میکرد کاش شهردار هیچوقت نمیومد .
داشتم فکر میکردم شهرداری که میتونه مرده رو زنده کنه میتونه ادعای پیامبری کنه که چشمم افتاد به یه دو تومنی که اسماعیل یادش رفته بود جمع کنه
حالا باهاش میتونستم کلی تیله رنگی بگیرم ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:54  توسط حپاو  | 

گردن کشیده منوچهرتنها تشابه اون با ما بود . پسر دهن گشاد و احمق ویه کمی دوست دااشتنی که از ابهر اومده بودن برا زندگی تو محله ما .
اوایل خیلی با کلاس بود فحش بلد نبود وکتابی صحبت میکرد بعد که حسنعلی کلی کتکش زد فهمیدیم لره .
ازمحله مون بخوام بگم باید بدونین اونجا، از آخر دنیا یه کم اینورتره (چون روبروی خونه مون یه دیوار بلنده که همیشه از پشتش صدای قطار میاد و هیچکدوم نفهمیدیم اونورش چه خبره .
یه بار یکی از بچه های کوچه بالایی رفت ببینه چه خبره و از فردا دیگه نیومد تیله بازی .(فقط شانس آورد که یه عکس گرفته بود برا کارنامه کلاس سومش وگرنه تا حالا حتما قیافه اش از ذهنمون رفته بود) .
منوچهر اوایل که اومده بود وقتی دید علی سیاه سر پا میشاشه و حسنعلی فحش ننه ی بقیه رو میده ، برای اینکه به ما نخاله های محله بگه خدایی هم هست از یه چوپون توی روستاشون (خلیفه حصار)گفت که چجوری خدا سنگش کرده .
یه روز آقا چوپونه داره میره بیابون برای چرای گوسفنداش که وسط راه یه بلایی سرش میاد و به خدا توهین میکنه خدا هم همونجا اونو با گوسفنداش سنگ میکنه .و مردم روستا از فردا به همه دنیا میگن چه اتفاقی افتاده .
البته نه دقیقا از فردا یه چن سال بعدش که چوپونه یه کم ساییده شده بود و گوسفنداش از دور شکل گوسفند بودن .
اینو منوچهر وقتی گفت که حسنعلی با غیظ بهش گفت تو کچل دهن گشاد خودت چوپونو دیدی ؟
بعدها معلوم شد که ازخیلی دور که وایستی سنگا شکل یه چوپون و گوسفنداشن .شب همه مون غیر از حسنعلی که ننه بابای درست و حسابی نداشت موضوع رو به ننه باباهامون گفتیم اونا گفتن راسته مام گفتیم لابد .حتی ملاباجی هم گفت اونم که دروغ نمیگه هر چی باشه روضه خون محله اس.
شب که رفتم تو رختخوابم داشتم به علی سیاه فکر میکردم که وقتی داره سر پا میشاشه یه دفه خدا سنگش کنه ،حتما حسنعلی کلی بهش میخنده.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:53  توسط حپاو  |