تبليغاتX
گردنهای کشیده
خاطرات حپاو

حناق قناري در تقدس آواز كلاغ
ودف و تنبوري كه
بوي نا گرفته در پستو
و عاشيق هاي كهنه
كه سكه هاي رهگذران را در كاسه هاي تارشان به گدايي نشسته اند
گلوبولهاي سفيد پركارند
در مغزهاي افيون زده
همچون پرستاري تنها
در خيل مجروحان جنگ
و ما
منتظريم
تا
قائله نان سبك شود

 (عاشيق: عده ای خاص از نوازند گان محلي آذربايجان گفته ميشود)
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:25  توسط حپاو  


 

بوي كاج مرده ميدهد تنم
و ذهنم
كه بيجان است و سرد
و تلخ
چون نفس مردگان چند صد ساله
مدفون خواهم كرد خواهشم را
كه
ميدانم
هماورد نازدستان چيره دست رباينده نخواهد شد
و تو
خواهي مرد
دربيقوله اي متروك
كه از هزار سال قبل شايد
آتشكده اي بود
براي حنجره اي كه سالها
 ميان برف يخ بسته باشد كلامش را
ومن
زنجموره اي بيش نخواهم شد
تلخ
سرد
انگاريد سالهاست از اين تنور بي خاكستر
گرما نبخشيده
ناني به كامي
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:31  توسط حپاو  

وقتی یه دوست حپاو رو به بازی دعوت میکنه اونم بازی کتابهای نیمه خونده برا یه بارم شده میگم چشم.بازی از این قراره که باید 5 تا از کتابهای نیمه خونده زندگیمو بگم .و البته از این بایت کارم راحت میشه چون همه کتابهای خونده شده من 5 تا نمیشه .
یادمه قدم یه کم از دسته بیل کوتاه تر بود که رفتم مدرسه .با همه حپاو بودن شوق خوندن قلقلکم میداد .مخصوصا وقتی آقای عطری روی تخته سیاه نوشت ا-ا-ا-ا-ا و ما هم شروع به نوشتن کردیم و برای اینکه شکلش بعدا یادم نره الف رو به همون دسته بیل تشبیه کردم و ب-ب-ب-ب رو به اسماعیل وقتی تو آفتاب لم میداد.
مدادمو محکم رو کاغذ میکشیدم و هنوز هیچی نشده میخواستم نوشته زیر عکس امام رو که بالای تخته سیاه بود بخونم و نتونستم و بعد ها فهمیدم انقلاب ما انفجار نور بوده!!! آقای عطری مثل همیشه سفره شو روی میزش پهن کرده بود و با ولع نون و پنیر و گردو رو تو حلقش بالا و پایین میداد و زیر چشمی مواظب ما بود و وقتی دو خط نوشتیم ا-ا-ا-ا اونم صبحونه شو خورده بود و یواشکی طوری که فقط من دیدم آخرین تکه گردو رو از زمین برداشت و فوت کرد و گذاشت تو دهنش و چشمش به من که افتاد خندید و شاید از دیروز یادش اومد که تازه اومده بودم مدرسه و رفته بودم سر کلاس برادرم که سال چهارم بود و فکر میکردم چه فرقی میکنه این کلاس باشم یا نه و فقط آقای عطری بود که تونست وسط گریه هام با دو تا گردو سرمو شیره بماله و بیاره اینجا .
و از فردا وقتی جلوی دوچرخه پدرم نشسته بودم و بقچه حموم زیر بغلم بود دوست داشتم همه دیوارهایی رو که تند از بغلمون رد میشدند رو بخونم و فقط ا-ا-ا-ا هاشو بلد بودم و بس .بعدها هم همینجوری الکی بزرگ شدم و همه چیز به سرعت همون دیوارها گذشت و من فرصت خوندن هیچ چیزی رو انگار که نداشتم کلاس چهارم بودم که کیهان بچه ها 3 تومن بود و من یکی در میون پولم بهش میرسید و مزد یک رنگی رو که در مورد یه روباه و چن تا حیوون دیگه بود دوست داشتم بخونم و قسمت قبلشو باید حدس میزدم چون پولشو نداشتم .و قسمت آخرشو هم هیچوقت نخوندم و نفهمیدم روباهه چیکار کرد.
بعدها شدم دوم دبیرستان و با مجید عشق سینما داشتیم مجید پسر شوخی بود و سر کلاس جبر و هندسه جوکای بدبد میگفت و معلممون هم اهل حال بود و کفتر باز .آخر سال هم که تجدید شدیم هر دومون 4 تا کفتر دادیم نمره گرفتیم .
یه روز با مجید رفتیم زنگ زدیم تهران :ببخشید خانم اونجا صدا و سیماست ؟اونم گفت بفرمایید و گفتیم که چجوری میشه استخدام شد اونجا و خانمه که صداش قشنگ و سرد بود گفت :اشتباه گرفتین !!! و 3 تا سکه 5 تومنی حروم شد .
بعد توی تاتر شهرستان با مهران احمدی آشنا شدم و امیر حسین صدیق که تازه رفته بود تهران .و یه نمایش بازی کردم که اجرا نشد و کتاب هملت رو نسخه اصلشو تا صفحه 130 خوندم و نه اینکه بقیشو دوس نداشته باشم نه .اما وقتی رفتم سینمای جوان تازه فهمیدم این دیگه اصل جنسه و شروع کردیم فیلم ساختن و فیلمبرداری رو که بیشتر دوس داشتم با دوربین سوپر 8 .
اما بازم کتاب نورپردازی در تلوزیون رو کامل نکرده بودم که فهمیدم کارگردانی چه بامزه اس و دو تا فیلم ساختم و کتاب کارگردانی در سینما رو تا صفحه 540خوندم و بعدها شدم عکاس و هنوزم کتاب رنگ ایتن و چگونه عکس ببینیم رو کامل نخوندم .
و پروانه یادم انداخت که چقد نخوندنی دارم و عجب فرصت کم .شاید اگر جای خوشنویسی توی دفتر و کتابای دبیرستانم اگر تمام اون صفحات رو خونده بودم حالا یا یه فیلمساز خوب بودم یا یه خوشنویس و یا یه کارگردان تتاتر و هیچی هیچی که نبودم حداقل یه عکاس به درد بخور میشدم .امان از این فرصت کم و افسوس همیشگی از صفحات نخونده کتاب زندگی ..
و امان از این دوست عزیز که چه حالی از من حپاو گرفت با این یادآوری .بیکار بودی خب ؟خوبه منم تمام لیست پیوندهامو دعوت کنم به این بازی که حالشون جا بیاد .باشه هر چند به حرفم گوش نمیدن و اصلا شاید سر نزنن به اینجا اما از اول لیستم به بعد
۱-فتوگراف ۲-کافه پوستر ۳-ابریشم تردید ۴-نمای آخر  25 فریم   ۵- بی بی گل
  ۶- نوای نیزار ۷-جادوگر ۸-مرا آفرید ۹-سوشیانت و اقلیما - ۱۰-محبوبه آب برین
۱۱-عکاسخانه ۱۲-بهناز ۱۳-و خط زد آخر صفحه و بقیه
بیان بازی اگه جرات دارن. شایدم وضع شما از حپاو بهتر باشه .
راستی سعید هم بازی اونم حق آب و گل داره هر چی باشه.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:54  توسط حپاو  

سیستممو روشن میکنم آدمک مسنجرم میاد رو صفحه کلافه و بی حوصله ام .به همه فحش دادم با رئیسم دعوا کردم و بهش هر چی که تونستم گفتم .گفتم که با اون مدیر عامل کثیف و اون مسئول حراست کثیف تر که زنا کرد و دزدید و اخراجش کردن و بردنش یه جای بهتر همه شون دستشون تو یه کاسه اس .همون مسئول حراست که هر روز تو مسجد پشت سر حاج آقا میگوزید و نماز بقیه رو تر میزد و به من میگفت چرا مثه فلانی که هر ماه دو برابر تو بهش اضافه کار میدیم نمیای ور دل ما.
.مسنجرم هنوز باز نشده .چرا این آدمک لعنتی به من میخنده . پشت خنده اش چن تا دوست خوب دارم .یکی شون میگه دوسم داره .منم دارم .خوشحالم که اینجا نیست تا ببینه چه گندی خورده مملکتش .البته اگه رئیس جمهورش هوس سفر خارجی به سرش نزنه و حیثیت دو هزار و پانصد ساله ایرانی رو در مقام یه مترسک و بسان یه دلقک به دنیا استفراغ نکنه .
وای که خنده این آدمک چرا تمومی نداره امشب .انگاراین تکنولوژی لعنتی هم بلده فقط گیر بده به ما .البته نه به امام جمعه هم گیر داده بود امروز.راننده اش میگفت حاج آقا گفته این ظبط تویوتا کرولا قدیمی شده یه خوبشو براش بگیرن حاضرم قسم بخورم به خاطر ثوابشه .آدم نوحه رو با سی دی و باند خوب گوش کنه ثوابش کجا تا اینکه با اون نوار جویده که صدای خر میده.ای تف به اون خنده ات که ریدی تو اعصابم .دیروزم هر چی کلیک کردم هی سریع چشات میرفت رو هم .
باید مسنجرمو عوض کنم .دیروز یکی سرچ کردم مسنجر hello گفت پسورد بده منم که نداشتم .نمیدونم ما که همه چی داریم زور داره برا یه پسوورد بمونیم .همه چی داریم واقعا .پریروز به حسین میگفتم باور نمیکرد تا اینکه دیروز آقا محمود تو میدون آزادی گفته بود که چه چیزا که نداریم .انرژی با هسته اش ،دانشمند خوب ،ماهپاره .همه چی شکر خدا هست .
ای مرگمون بده خدا که انقد ناشکریم .کاش همین صبح به این توله سک آرش میگفتم عوض کنه مسنجرمو .خاک تو سر سرش با ..استغفر الله.باید به یکی زنگ بزنم به این مسنجر امیدی نیست .به کی زنگ بزنم که آرومم کنه .ننه ام ؟حسین داداش هم که اگه بگی اینا فلانن میگه تو به کار خودت برس کم بدبختی داریم از علی یادت رفت که تو 19 سالگی کشتن و جنازه شم تحویل ندادن و گفتن اشتباهی مرده !!!!!
ای کاش هنوز حپاو بودم و بچه و بدترین فحشا رو میدادم بهشون و دلم خالی میشد و کسی هم نمیخواست اشتباهی بمیرم .وای که چقد میمیریم این روزا ما.امروز رفتم عینک بگیرم تو بیمارستان یه زنه یه دفه شروع کرد جیغ زدن .اولش بدم اومد ازش بعد که گفتن بچه اش سرما خورده بیشتر عصبانی شدم و بعد این نگهبان سر زبونی بیمارستان که جون میکنه یه کلمه بگه گفت بچه اش مرده ومن یخ کردم .درست مثه بچه 3 ساله خانومه که الان یخ کرده .تقصیر دکتره و پرستارم نیست اخه اونام فکرشون مشغوله وگرنه کی میاد آمپول اشتباه بزنه دختر 3 ساله شیرین زبون این خانومه رو بکشه .
البته این دکتره دندونپزشکو نمیگما این خیلی خره .از اون خرتر منم که گذاشتم دندون خرابمو اینوری ببینه و سالمه رو بکشه و یه ساله که هی درد میکنه .دیروز اعصابم خورد شد رفتم دم رستورانش .رستوران که نه از این آشپزخونه هاس که غذا کلی میدن .چاق خیکی انگار رگ نداره هر چی بهش میگی میخنده فقط .
کدوم احمقی این مسنجر منو سیخ زده باز .تو رو خدا یه بار گذاشتم رنجبر بشینه پشت سیستمم پاستور بازی کنه ببین چه گندی زده به همه چی .دیدم وقتی میام تو اتاق هی قرمز میشه . نیگا تو رو خدا هر چی عکس زن خوشگله جمع کرده نمیدونم عکس لختیه تهرانی رو این میخواد چه گهی باهاش بخوره که سیوش کرده .آخه هدیه کجا و عباس کجا .با اون دندونای زردش .نمیدونم این انقد سیر میخوره نمیمیره . ای گندت بزنن رنجبر اگه یکی ببینه این همه عکس س ک سی رو من کله مو باید بکنم تو ...ای خدا اگه گذاشتن فحش ندم .باید برم .
این مسنجر باز شدنی نیست . آهای تویی که دوست دارم... کاش بودی .try again یعنی چی ؟دوباره بزنم؟ نه کور خوندی .میخوای بازم نیشت باز شه و بخندی بهم .نه دیگه بسه .
are you sure...exit yahoo massenger
اره اره عمو .
آها بخشید ok

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:49  توسط حپاو  


محله ما ته شهر بود و ته محله کوچه ما و ته کوچه یه دیوار و پشت دیوار دو خط موازی قطار و پشت خط یه دیوار دیگه و پشت اون رو دیگه نمیدونم که چی بود.بدتر اینکه کوچه ما اسم نداشت و هیچوقت هم آدم به درد بخوری توش نمرده بود که کوچه رو به اسمش کنن.
اون روز باز حسنعلی قلاب گرفت تا من و ابرام سیخکی وعلی سیاه از دیوار شمشادهای مدرسه بپریم بیرون و تا خونه مسابقه دو بذاریم و باز ابرام سیخکی که لاغرتر بود زودتررسید و دیده بود که اول اسماعیل زده بود تو چونه ناصر نمکی . و تا ما برسیم دعوا تموم شده بو د و فقط فهمیدیم دعوا سر ریختن آشغال تو زمین خالی پشت خونه مریم بوده .و اصلا دعوا از روزی شروع شد که جواد پسر ننه ی مرضی چن تا آلوی گندیده رو از تو آشغالا پوس کنده و خورده بودو دهنش کف کرده بود و اگه ملا باجی انگشت تو حلقش نکرده بود تا پس بیاره شاید مرده بود .ناصر نمکی بود و بابای جواد و از وقتی یادمه صداش تو گوشم بود و انگار مثل بوق همیشگی قطار برامون عادت شده بود که سر ظهر گاری شکسته ای که یه چرخش میلنگید رو هل بده و داد بزنه :آآآآآآآآآآآآی نون خشششششک میییییییییییییییییییخریم .لاک کهننننننننننننننننننه میییییییییییییییییییییخریم .
و به آخر هر جمله که میرسید انگار نفس کم بیاره یه دفه صداش یواش میشد بعد نگاهی به چرخ لنگ گاری اش میکرد که یه وقت در نره و کیسه های نون خشک رو جابجا میکرد و نگاهی به درهای بسته پشت سرش تا شاید دری باز بشه و زنی چادری و بچه ای بیاد سمت گاری و نون خشک بیاره یا دم پایی کهنه ...
و حالا کتک خورده روی پله جلوی خونه ننه ی زکیه نشسته بود و کلاه بافتنی اش رو که تو آفتاب دو رنگ شده بود تو دستش میچرخوند و شاید میخواست بغضش رو که گیر کرده بود تو گلوش قایم کنه و شاید همون بود که استخون گرد زیر گلوش هی بالا و پایین میرفت و چیزی رو انگار داشت قورت میداد و زل زده بود به مرغ پر ریخته و بی ریخت دایی عباس من که وسط کوچه دنبال هیچی میگشت .
اسماعیل بابای علی سیاه کارگر بنایی بود و دستایی سفت و گرد وترک خورده داشت.و همیشه که وازلین میزد و تو آفتاب مینشست دستاشو باز میکرد سمت آفتاب درست مثل دو تا خورشید گنده تو دفتر نقاشی خواهر کوچیکه من .
اوس محمود داشت در گوش اسماعیل یه چیزی میگفت ونمی دونیم که چی وفقط وقتی بلند شد مثل تکوندن خاک از لباس دو بار زد رو شونه اسماعیل و بعد رو کرد به بقیه همسایه ها و حتی زنهای ته کوچه که دور چادر باز شده ای که روش پر سبزی بود جمع شده بودن ،بعد دستی به زیر گلوش کشید و چروکشو صاف کرد و گفت:اینجوری فایده نداره اصلا همین فردا میریم شهرداری و میگیم باید ماشین آشغالی بیاد تا ته محل ؛این که نمیشه هر روز بلانسبت مثل سگ بیوفتیم به جون هم از بوی گند این آشغالها .من با شهر دار رفیقم همین پارسال حیاط خونه شو دیوار چینی کردیم با اسمال .
و برای گرفتن تایید رو به اسماعیل پرسید : مگه نه اسمال ؟ و اسماعیل که داشت پوست خشکیده دستش رو میجوید فقط سرشو تکون داد ....اوس محمود اوستای معمار بود و میگفت توهمه اداره ها رفیق داره .برا همینم یه بار که میخواستن برای محله شورا انتخاب کنن که اگه یه وقت کسی خواست بره سربازی یا دختری خواست طلاق بگیره و کسی دزدی کرد و افتاد زندان و ازش نامه شورای محل رو خواستن بتونه ببره .
اوس محمود اولین نفری بود که کاغذ و قلم به دست راه افتاد تو محل تا همه امضا کنن که اون آدم خوبیه برا شورا شدن .تازه یه شب هم که به همه محل آش داد و آقا رو هم دعوت کرد خونه اش.
آقا نمیدونم اسمش چی بود و همه بهش میگفتن آقا . ریش بلندی داشت و یه دستش همیشه به ریشش بود که سیخ نشه و چن تا عید که گذشت و ریشش شد اندازه نصف نی قلیون ننه ی زکیه کم کم یه عبای سیاه خرید و جلوی تابوت هر کی که می مرد قران میخوند و هر روز مسجد میرفت و یه روز که آخوند نیومد مردم بهش گفته بودن پیش نماز شه و شده بود و هنوزم بود .
ننه ی مرضی میگفت آقا نظر کرده اس و از صورتش نور میباره .نمیبینین چقد سفیده ؟و من فکر میکردم شاید دختر حسین خان هم نظر کرده اس که انقد سفیده و خوشگل و آدم تا ظهر هم که نگاش کنه سر کوچه سیر نمیشه .حتی یه بار انقد نگاش کردم که سرم درد گرفت و دوست داشتم ببوسمش نمیدونم چرا !!!...
فردا صبح اوس محمود سر کار نرفت و کفشای نویی رو که امسال عید خریده بود پوشید و کت قهوه ای سه دکمه شو که دوتا مثه هم نبود و ننه اش با نخ سبز دوخته بود و معلوم بود با کتری صافش کرده پوشید و راه افتاد که تک و تنها بره با شهردار صحبت کنه و بهش بگه که از فردا صبح ماشین آشغلی باید بیاد تا ته کوچه ما .
تو مدرسه همه اش حواسم به اوس محمود بود که الان با شهردار داشت چایی میخورد و لابد با خنده و تشر گله میکرد و آخر هم میگفت که حواست به این همسایه های ما باشه و شهردار هم با شرمندگی میگفت چشم و اوس محمود رو راهی میکرد موقع بیرون اومدن از شهرداری لپ نگهبان رو که با یه تفنگ همیشه سیخ وایساده بود میکشید و کتشو صاف میکرد و خوشحال از این پیروزی میرفت که این خبر خوش رو به همسایه ها بده.
ظهر که رفتم خونه ننه گفت که اوس محمود بهشون گفته هر خانوار باید روزی 10 تومن بدن برا اومدن ماشین آشغالی و دیگه نگران هیچی نباشن .شب هم حلبهای 17 کیلویی روغن نباتی و کیسه های گونی پر آشغال ردیف شد سر کوچه و همه خوشحال خوابیدیم.
تابستون بو د و ما با تمام اهل محل رو پشت بوم میخوابیدیم نزدیک صبح هوا هنوز تاریک بود که از سوزش پا و خیسی خشتک شلوارم بیدار شدم و لعنت کردم به این خنکای لعنتی که وقتی میزد زیر پتو تازه یادم میاورد که هنوز بزرگ نشدم و تو این سن هم که شاشیدن تو خواب گناه نیست .تشکم حسابی خیس بود و فردا باید چن ساعت یواشکی تو آفتاب هوا میدادمش .و خدا کنه مثه دفه قبل ننه نفهمه .خودمو دلخور از زیر لحاف کشیدم بیرون و میخواستم بلند شم که صدای صحبت دزدکی چند نفر که با خش خشی همراه بود کنجکاوم کرد که با همه سوزش پا برم لبه پشت بوم و نگاهی به زمین پشت خونه بندازم .
پشت خونه ما زمین زراعتی بود که حاج ولی توش هر سال گندم میکاشت و اگه ما میذاشتیم به بار برسه سر سال کلی گندم رو خرمن میکرد .آروم سرک کشیدم و از دیدن اوس محمود و کارگر افغانی که چن بار با اوس محمود سر کار دیده بودم و اسمش سلیم بود و بیل به دست داشت چاله میکند خشکم زد .اونورتر آقا که بقچه حمومش رو زده بود زیر بغلش داشت یواشکی یه چیزی تو گوش اوس محمود میگفت و اشاره کرد به سمتی که من ندیدم و وقتی سلیم از سمت اشاره آقا اولین حلب آشغال رو آورد و ریخت توی چاله و بعد کیسه ها و حلبهای بعدی تازه فهمیدم چه خبره .
از سوزش پام یادم رفته بود وداشتم فکر میکردم که سال بعد که گندمهای حاج ولی از زمین دربیاد چه بوی گندی محله رو میگیره .
همه خواب بودن و من از اینکه اولین بار تو زندگی ام سر وقت تو رختخوابم شاشیده بودم نیشم باز بود .
فردا تازه خروسای پر ریخته و بی ریخت دایی عباسم شروع کرده بودن به خوندن که سلیم یکی یکی در خونه ها رو میزد که ده تومناشو جمع کنه .

این مدت مونده بودم با الهه خانم و رمضون چیکار کنم .واینکه بنویسم اون چیزی که باید یا نه .
وقتی دیدم بعضی از دوستام که مثه من حپاو نبودن هم از این دو تا آدم خوششون اومده و از
یه طرف این روزا دلم حالش خوب نبود و ممکن بود با ادامه داستان هر بلایی سرشون در بیارم
گفتم یه کم با اوس محمود باشیم تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 17:40  توسط حپاو  


صدای اذان تو کلاس پیچیده بود،آفتاب تا لبه میز حسنعلی قدکشیده و خودکار ابرام سیخکی با حوصله سر رفته اش تو دستاش گیج میخورد .
و معلم دینی که گاهی تو نور شدید کنار پنجره چهره اش خوش میشد و گاهی در سیاهی تخته سیاه چیزی جز سر کچلش دیده نمیشد، داشت از بهشت برامون میگفت و اینکه اونجا میوه های خوب و جویهای روان و حوریه هست و ..میوه و جوی آب روهمه فهمیدیم اما حوریه رو حتی ابرام سیخکی هم با اینکه ننه اش ملا باجی بود معلوم بود نفهمیده که اینجور انگشت لاغرش رو تا بند دوم فرو کرده تو سوراخ دماغش .(هر وقت چیزی رو نمیفهمید همین کارو میکرد)
حسنعلی با لبخند موزیانه در مورد حوریه پرسید و من حواسم رفت به کفترایی که تو آسمون ایستگاه قطار روبروی مدرسه معلق بودن و دلم رفت پیش رمضانعلی که میدونستم الان لم داده رو پشت بوم و داره چرخ زدن کفتراشو نگاه میکنه .
رمضون برادر حسنعلی و شوهر الهه خانم بود که بچه شون نمیشد .صدای کشیده بوق قطار که خورد تو صورتم برگشتم تو کلاس و و حسنعلی بر سر اینکه تکلیف زنهایی که به بهشت میرن و حوریه به کارشون نمیاد پس چی میشه داشت با معلم کل کل میکرد .
و زنگ مدرسه که خشم آقا معلم رو در هجوم صدای بچه ها خفه کرد و درست مثل مورچه هایی که علی سیاه تو لونه شون شاشیده ریختیم تو حیاط .
تمام راه مدرسه رو دویدم تا زودتر برسم خونه و شکمم رو که با سیب زمینی پخته یا کوکو پر کردم برم رو پشت بوم و اگه کفترای رمضون چرخ بزنن که یعنی خودشم هست و لابد باز خوابیده و دستشو گذاشته زیر سرش .
خونه که رسیدم ننه داشت با ننه ی مرضی قلیون میکشید و تو قل قل صدای قلیون شنیدم ننه ی مرضی گفت :به الهه گفتم برو پیش کل اکبر دعایی ات کنه شاید بچه ات شد .بد کردم ؟ تو که میشناسی مردا رو .فرداست که دل شوهرشو بزنه و یه توله سکم که نداره شوهره باهاش دلش خوش باشه .بد کردم فاطی خانم؟دروغ میگم ؟درسته چن ساله به پاش نشسته اما هر چی باشه مرده .بچه میخواد .
تا بشنوم که ننه ام چی جوابشو داد دبه رو آب کرده و از لبه دیوار آویزون شده بودم و رسیده بودم لب پشت بوم .
طوقی رمضون رو که وسط کفترا تو آسمون دیدم خودمو کشیدم بالا و رفتم سمت دیوار کوتاه نامنظمی که با گچ تیغه شده بود و لابد الان پشت دیوار رمضون دراز کشیده بود رو حصیر .
بدون اینکه به روش بیارم رفتم و ظرف آب کفتراشو پر کردم و اومدم رو زمین کنارش دراز کشیدم و سعی کردم دستمو مثه خودش بدم زیر سرم .حالا باید مردونه و سنگین سلامش کنم و اونم مثه همیشه لابد سرشو بچرخونه سمت من وهیچی نگه و این یعنی سلام .
و اما این دفه برنگشت و من برگشتم سمتش و دستمو تکیه دادم زیر سرم و گفتم :راسته الهه خانم میخواد از کل اکبر دعا بگیره که بچه تون بشه؟رمضون همینجوری که به سیگارش پک میزد گفت:کل اکبر گه خورده .اون اگه دعا بلده به جون ننه اش بکنه که جفت پاش چلاقه .
الهه خانم زن قشنگی بود و همه محل میدونستن رمضون براش میمیره و هیشکی دعواشونو نشنیده بود .ننه ام میگفت رومضو عشقش الهه اس کفتراشم بهونه اش ان .
میگفت رومضو شاگرد برق کار بود و بابای الهه دختر نمیداد بهش .پشت بومشو دیوار کرد و کفتر خرید و چار سال تموم از اون بالا الهه رو نگاه کرد و بعدم که الهه راضی شد زنش بشه کفتراش شده بودن عادت .
کل اکبر دعا نویس محل بود .همه میومدن برا دعا و میگفتن دستش خوبه .یه بارم یه زنه رو دعایی کرد و بچه دار شد .بعدها همسایه ها گفتن زنه اصلا شوهر نداشته !!!و ننه ی مرضی گفت خدا که بخواد همه چی میشه .ربطی به شوهر نداره .
رمضون از کل اکبر بدش میومد .میگفت بی شرفه .یه بارم دعوا کردن و کارشون به شهربانی کشید .بعد هم که کل اکبر غروب همون روز داشت برای ننه ی مرضی از رو کتاب سرنوشتشو میگفت رمضون تو زندان با هسته خرما برا الهه گردن بند درست میکرد .شب هم که با ابرام سیخکی از جلو خونه کل اکبر رد شدیم خودم موتور سرکار جهاندیده رو جلو خونه اش دیدم .
....ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:25  توسط حپاو  

میخواستم با ماجرایی دیگر به روز شم اما کامنت دوست خوبی باعث این مطلب تازه گردید

نویسنده: رضا
شنبه 6 بهمن1386 ساعت: 7:39
سلام.واقعا میخوای به کجا برسی؟؟؟؟حقیقت؟؟؟آزادی؟؟؟دین؟؟؟سیری شکم؟؟؟برات متاسف
شایدم از اون کسایی باشی که میخوان ادای مثلا ادم بزرگا رو در بیارن و بگن مشکلا رو میفهمیم.تو در این نوشته به همه توهین کردی.
من که نفهمیدم منظور واقعی تو چیه؟



 بقیه را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 14:3  توسط حپاو  

گردن گوشتالوی چروک خورده که کمی از چربی و کثیفی خودشو ماسونده بود به عمامه سفیدی که چند دور بی هدف مثل ماری که به دور کلم چنبره زده باشه محکم کله کچل حاج ملا رو در خودش فشرده و گوشهای بل بله حاج آقا رو مثل دو تا دسته آفتابه به اطراف خم کرده بود و این تندیس پیچیده در عبایی کهنه جلوی ما مثل فیلی چروک خورده بود که روی باسن نشسته باشد .
من حواسم به دسته های آفتابه بود و علی سیاه سیاه تر شده بوداز نگه داشتن خنده و هنگام خنده با نمک میشد درست مثل یک دست دندان مصنوعی تو تاریکی.
و اما ما صف جلو درست پشت سر ملا نشسته بودیم نه از ایمان زیاد که از گرسنگی چون دفه قبل که حلیم دادن و ما دم در بودیم بهمون نرسید .پهلوی ما آقا گنجی قناری باز بود که بر و بر به من و علی سیاه نگاه میکرد که از ترس وبرای مخفی کردن خنده اش به سجده رفته بود شونه هاش میلرزید ،درست مثل وقتایی که حاج ملا رو منبر به زور میخواست مردم گریه کنن و البته مردم هم مایه میذاشتن نمیدونم چرا شاید یاد بد بختیشون می افتادن و شایدم مثل ننه ی مرضی دعا میکردن و اشک میریختن تا شاید دختر از دم بخت گذشته شون رو یکی به زنی قبول کنه ،که البته دل ننه ی مرضی از همه پاک تر بود چون یه سال بعد از مسجد رفتناش حاج ملا دخترشو صیغه کرد و بعد هم که اون یکی زنش فهمید عقدش کرد.
بوی حلیم میخورد توی دماغمون ودعا میکردیم حاج ملا مثه دفه قبل نمازو لفتش نده ،همون دفعه که مسجد پر از شکمهای گرسنه بود و اونم ذوق کرده و بعد از نماز یه دفه رفت رو منبر و شروع کرد به روضه خونی و انقد خوند که همه مون میزدیم توی سرمون حتی حسنعلی که نمیدونست امام حسین امام چندمه چنان بر فرق سرش میکوبید که من مجبور شدم دستاشو بگیرم و ملا هم که دید جوونای پا منبری چجور شیفته شدن و دلشون پر زده گیرداد به روز عاشورا.
حسنعلی کم کم داشت زیر لب حاج ملا رو فحش میداد و گریه میکرد وسرشو میزد به دیوار تا جایی که منم شک کردم که نکنه منقلب شده با حرف ملا .
اما وقتی گفت از پریشب هیچی نخورده بهش حق دادم .بدی اش اینجا بود که نمیشد بعد نماز بیای مسجد چون درارو میبستن ومثل دفه قبل که حتی آقا گنجی هم پشت در با سطل خالی مونده بود کنف میشدیم .
حاج ملا داشت ذکر میگفت که آقا گنجی زد به باسن علی سیاه که تو سجده خوابش برده بود .یعدم رو کرد به ملا و گفت :حاج اقا جسارتا این بچه ها نشستن این وسط فاصله نمیوفته؟ شنیدم اگه صف اول باشن و فاصله بندازن نماز باطل میشه ، اینام که میدونین حاج آقا بچه نیستن تخم سگا صبح تا شب تو نجاست وول میزنن .ملا در حالی که گردنشو میچرخوند به سمت ما مجبور شد دستشو ستون کنه تا هیکلش غل نخوره و وقتی چشمش افتاد به ما و قیافه مظلوم و خوابزده علی سیاه رو دید دلش انگار که سوخته باشد و بلاتشبیه به طفلان مسلم تشبیهمان کرده باشد با تخفیف رو به آقا گنجی گفت :البته شما هم سخت نگیر جوونن اینام نباید برونیمشون از این منبرا.
با این حرفش برا اولین بار مهر ملا به دلمون نشست .حاج ملا ادامه داد البته تو روایات هست که به اندازه یه گوسفند زنده فاصله بیفته بین نمازگزارا اشکالی نداره .آقا گنجی کمی دمغ از این برخورد در حالی که کلاه مخمل لبه دار چرکشو رو سرش جابجا میکرد نگاهی به سر تا پای ما کرد و به ملا گفت اما حاج آقا اینا دو تان .بعدم جسارتا منظورتون رو نفهمیدم آخه گوسفند از کدوم طرف باید باشه که جور دربیاد ،مثلا اگه رو به شما باشه خب فرق میکنه یه نفر حساب میشه ولی اگه به سمت صف نمازگزار بایسته که ...
بحث بین آقا گنجی و ملا در مورد اینکه ببینن ما فاصله انداختیم یا نه و یا اصلا به اندازه یه گوسفند زنده هستیم به درازا کشید تا اینکه ابرام سیخکی شروع کرد به اذان گفتن ( ابرام سیخکی پسر ملاباجی روضه خون محله بود )اذان شروع شده بود و اقا گنجی و ملا به نتیجه نرسیدن و ما هم ترجیحا بلند شدیم رفتیم دم در نشستیم .هر چند میدونستیم ممکنه دم در حلیم نرسه بهمون.
نماز شروع شده بود ومثل همه مشغول خم و راست شدن بودم که زیر چشمی نگاهم افتاد به علی سیاه که دم در نشسته بود و با چشمای سیاهش زل زده بود به حیاط مسجد هیچ حسی تو نگاهش نبود هیچ حسی درست مثه گوسفندی که زل میزنه به ادم .وقتی همه به رکوع رفتن راحتتر میتونستم سمت نگاه علی رو ببینم...
اونورتر تو حیاط مسجد سربریده یه گوسفند قربونی با چشمای باز بی هیچ حسی زل زده بود تو چشمای سیاه علی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:43  توسط حپاو  

گردن کشیده و چرکوی مرد از لای ملافه چارخونه (از همونا که بی بی تو صندوقچه اش داشت)بیرون بود و معلوم میکرد احتمالا از نصف ماه قبل از مردنش رنگ حموم رو به خودش ندیده .
شایدم بد بخت از کثیفی مرده چه معلوم .خودمو از لای جمعیت جا زدم تا بهتر ببینمش .هم میخواستم و هم میترسیدم که برای اولین بار یه مرده رو ببینم .
جرنگ جرنگ سکه های 5 تومنی و دو تومنی روی اسفالت داشت حواسمو از مرده پرت میکرد حتی یه آقاهه که من کنارش بودم یه پول ده تومنی در اورد بندازه رو ملافه اما فکر کنم حیفش اومد و دوباره گذاشت تو جیبش .با هر کدوم از اون سکه ها کلی تیله میشد خرید و شاید بیشتر از تیله های حسنعلی که همه رو به زور از بچه ها برده بود .
حواسم به سکه ها بود و کم کم داشت به مرد مرده حسودیم میشد که یه موتور گازی به سرعت رد شد و بادش ملافه رو کنار زد .وای خدای من .داشت از ترس زبونم بند میومد .
این که اسماعیل بابای علی سیاهه .این چجوری مرده ؟انقد ترسیده بودم که دستام یخ کرد .عادتم بود وقتی میترسیدم چشمامو میبستم و دستامو مشت میکردم .اما این دفه پشت گردنم که سوخت ُفهمیدم باز پس گردنی خوردم. مرد گنده بغل دستم که بوی عطر میداد داشت بهم چشم غره میرفت نمیدونم کجاشو گرفته بودم که محکم دستمو پس زد.به من چه خب ترسیده بودم .
اگه بابا ی علی نمرده بود میدونستم چه فحشی بدم بهش که سرخ شه جلوی همه مرتیکه گنده .اما زود حواسم رفت به علی سیاه ؛کاش زودتر برم خبرش کنم .حتما ننه اش کلی غصه میخوره که چرا آخر عمری با اسماعیل سر اینکه تو دستشویی زیاد صدا میداد دعوا کرده بود.دست خودش نبود آخه ، یه بارم تو عروسی رفت دامادو ببوسه و بهش تبریک بگه یه دفه گوزید .
حالا پول حلیمشو از کجا بیارن؟همه این پولا رو هم که جمع کنن پول حلیم نمیشه تازه اگه تابوت و پرچم سیاهو از مسجد بگیرن بازم کلی خرج داره .حالا میگیم برا روضه اش ملا باجی رو بیارن ویه کله قندم که بهش بدن 3 روز میخونه براشون . بد بخت ننه ی علی .از اولم شانس نداشت .شوهر اولش هم که رفت زیر قطار .یه راه دیگه ام داره البته که زیاد خرجش نشه ،اونم اینکه بگن اسماعیل وصیت کرده خرج مراسمشو بدن به فقیرا .هر چند کسی باور نمیکنه چون از اونا فقیر تر فقط ننه ی زکیه بود تو محله مون .اصلا خود علی سیاه تو مدرسه همه اش نهار منو میخورد بس که گشنه بود .
داشتم حساب کفن و دفن اسماعیل رو میکردم که یه دفه یه نفر از ته بازار داد زد شهردار اومد،بدو شهردار اومد نمیدونستم قضیه چیه .از وسط آدما حبیب گدا رو دیدم که با اینکه میگفت نمیبینم عصا شو زده بود زیر بغلش و میدوید تو جمعیت .نمیدونم مردم از شهردا ر چرا میترسن .همه داشتن بساطشونو به سرعت جمع میکردن و کسی حواسش به مرده نبود .
حالا تکلیف اسماعیل چی میشه کی اینو جمعش کنه ؟به قول بی بی بده مرده رو زمین بمونه .از دور یه مرد لاغرکه دستاش پر از انگشترای الکی بود از همینا که 5 تاشو میدن چارتومن اومد سمت اسماعیل و یه چیزی تو گوشش گفت .میخواستم بگم اون مرده که یه دفه خشکم زد از تعجب .بله اسماعیل یواشکی یه چشمشو باز کرد و وقتی دید کسی بالا سرش نیست سریع بلند شد و تمام سکه های روی آسفالتو جمع کرد و ریخت رو ملافه و چار گوشه اونو گرفت و زد زیر بغلش و شروع کرد به دویدن با بقیه ...تا به خودم اومدم دیدم کسی دور و برم نیست .حالا باز اسماعیل باید سر صدا کردنش تو دشتشویی به همه مردم و مخصوصا زنش جواب بده و شاید واقعا آرزو میکرد کاش شهردار هیچوقت نمیومد .
داشتم فکر میکردم شهرداری که میتونه مرده رو زنده کنه میتونه ادعای پیامبری کنه که چشمم افتاد به یه دو تومنی که اسماعیل یادش رفته بود جمع کنه
حالا باهاش میتونستم کلی تیله رنگی بگیرم ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 20:40  توسط حپاو  

گردن کشیده منوچهرتنها تشابه اون با ما بود . پسر دهن گشاد و احمق ویه کمی دوست دااشتنی که از ابهر اومده بودن برا زندگی تو محله ما .
اوایل خیلی با کلاس بود فحش بلد نبود وکتابی صحبت میکرد بعد که حسنعلی کلی کتکش زد فهمیدیم لره .
ازمحله مون بخوام بگم باید بدونین اونجا، از آخر دنیا یه کم اینورتره (چون روبروی خونه مون یه دیوار بلنده که همیشه از پشتش صدای قطار میاد و هیچکدوم نفهمیدیم اونورش چه خبره .
یه بار یکی از بچه های کوچه بالایی رفت ببینه چه خبره و از فردا دیگه نیومد تیله بازی .(فقط شانس آورد که یه عکس گرفته بود برا کارنامه کلاس سومش وگرنه تا حالا حتما قیافه اش از ذهنمون رفته بود) .
منوچهر اوایل که اومده بود وقتی دید علی سیاه سر پا میشاشه و حسنعلی فحش ننه ی بقیه رو میده ، برای اینکه به ما نخاله های محله بگه خدایی هم هست از یه چوپون توی روستاشون (خلیفه حصار)گفت که چجوری خدا سنگش کرده .
یه روز آقا چوپونه داره میره بیابون برای چرای گوسفنداش که وسط راه یه بلایی سرش میاد و به خدا توهین میکنه خدا هم همونجا اونو با گوسفنداش سنگ میکنه .و مردم روستا از فردا به همه دنیا میگن چه اتفاقی افتاده .
البته نه دقیقا از فردا یه چن سال بعدش که چوپونه یه کم ساییده شده بود و گوسفنداش از دور شکل گوسفند بودن .
اینو منوچهر وقتی گفت که حسنعلی با غیظ بهش گفت تو کچل دهن گشاد خودت چوپونو دیدی ؟
بعدها معلوم شد که ازخیلی دور که وایستی سنگا شکل یه چوپون و گوسفنداشن .شب همه مون غیر از حسنعلی که ننه بابای درست و حسابی نداشت موضوع رو به ننه باباهامون گفتیم اونا گفتن راسته مام گفتیم لابد .حتی ملاباجی هم گفت اونم که دروغ نمیگه هر چی باشه روضه خون محله اس.
شب که رفتم تو رختخوابم داشتم به علی سیاه فکر میکردم که وقتی داره سر پا میشاشه یه دفه خدا سنگش کنه ،حتما حسنعلی کلی بهش میخنده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 21:28  توسط حپاو   |