|
|
|
|
|
حناق قناري در تقدس آواز كلاغ ودف و تنبوري كه بوي نا گرفته در پستو و عاشيق هاي كهنه كه سكه هاي رهگذران را در كاسه هاي تارشان به گدايي نشسته اند گلوبولهاي سفيد پركارند در مغزهاي افيون زده همچون پرستاري تنها در خيل مجروحان جنگ و ما منتظريم تا قائله نان سبك شود (عاشيق: عده ای خاص از نوازند گان محلي آذربايجان گفته ميشود) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:25 توسط حپاو
|
||
|
|
|
|
|
بوي كاج مرده ميدهد تنم و ذهنم كه بيجان است و سرد و تلخ چون نفس مردگان چند صد ساله مدفون خواهم كرد خواهشم را كه ميدانم هماورد نازدستان چيره دست رباينده نخواهد شد و تو خواهي مرد دربيقوله اي متروك كه از هزار سال قبل شايد آتشكده اي بود براي حنجره اي كه سالها ميان برف يخ بسته باشد كلامش را ومن زنجموره اي بيش نخواهم شد تلخ سرد انگاريد سالهاست از اين تنور بي خاكستر گرما نبخشيده ناني به كامي |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:31 توسط حپاو
|
||
|
|
|
|
|
وقتی یه دوست حپاو رو به بازی دعوت میکنه اونم بازی کتابهای نیمه خونده برا یه بارم شده میگم چشم.بازی از این قراره که باید 5 تا از کتابهای نیمه خونده زندگیمو بگم .و البته از این بایت کارم راحت میشه چون همه کتابهای خونده شده من 5 تا نمیشه . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:54 توسط حپاو
|
||
|
|
|
|
|
سیستممو روشن میکنم آدمک مسنجرم میاد رو صفحه کلافه و بی حوصله ام .به همه فحش دادم با رئیسم دعوا کردم و بهش هر چی که تونستم گفتم .گفتم که با اون مدیر عامل کثیف و اون مسئول حراست کثیف تر که زنا کرد و دزدید و اخراجش کردن و بردنش یه جای بهتر همه شون دستشون تو یه کاسه اس .همون مسئول حراست که هر روز تو مسجد پشت سر حاج آقا میگوزید و نماز بقیه رو تر میزد و به من میگفت چرا مثه فلانی که هر ماه دو برابر تو بهش اضافه کار میدیم نمیای ور دل ما. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:49 توسط حپاو
|
||
|
|
|
|
|
این مدت مونده بودم با الهه خانم و رمضون چیکار کنم .واینکه بنویسم اون چیزی که باید یا نه . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 17:40 توسط حپاو
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:25 توسط حپاو
|
||
|
|
|
|
|
میخواستم با ماجرایی دیگر به روز شم اما کامنت دوست خوبی باعث این مطلب تازه گردید نویسنده: رضا
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 14:3 توسط حپاو
|
||
|
|
|
|
|
گردن گوشتالوی چروک خورده که کمی از چربی و کثیفی خودشو ماسونده بود به عمامه سفیدی که چند دور بی هدف مثل ماری که به دور کلم چنبره زده باشه محکم کله کچل حاج ملا رو در خودش فشرده و گوشهای بل بله حاج آقا رو مثل دو تا دسته آفتابه به اطراف خم کرده بود و این تندیس پیچیده در عبایی کهنه جلوی ما مثل فیلی چروک خورده بود که روی باسن نشسته باشد . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:43 توسط حپاو
|
||
|
|
|
|
|
گردن کشیده و چرکوی مرد از لای ملافه چارخونه (از همونا که بی بی تو صندوقچه اش داشت)بیرون بود و معلوم میکرد احتمالا از نصف ماه قبل از مردنش رنگ حموم رو به خودش ندیده . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 20:40 توسط حپاو
|
||
|
|
|
|
|
گردن کشیده منوچهرتنها تشابه اون با ما بود . پسر دهن گشاد و احمق ویه کمی دوست دااشتنی که از ابهر اومده بودن برا زندگی تو محله ما . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 21:28 توسط حپاو
|
|
||